دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود.
استاد پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟ کسی پاسخ نداد.
استاد دوباره پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟ دوباره کسی پاسخ نداد.
استاد برای سومین بار پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟ برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد. استاد با قاطعیت گفت: با این وصف خدا وجود ندارد.
دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند. استاد پذیرفت. دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟ همه سکوت کردند.
آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟ همچنان کسی چیزی نگفت.
آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟
وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد، دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد.
مردی تخم عقابی یافت و آن را در آشیانه ی یک مرغ کرچ گذاشت. عقاب به همراه جوجه های دیگر از تخم بیرون آمد و با آنها شروع به رشد نمود. عقاب در طول تمام زندگیش همان کارهای را می کرد که جوجه ها می کردند، چون تصور می کرد که او نیز جوجه مرغی بیش نیست!!! او برای پیدا کردن کرم و حشره روی زمین را با ناخن می کند، قدقد می کرد و صدای مرغان کرچ را در می آورد. بال های خود را بر هم می زد و چند قدمی در هوا می پرید. سال ها بدینسان گذشت و عقاب بسیار پیر شد. روزی عقاب بالای سر خود، در گودی آسمان بی ابر، پرنده ی با شکوهی دید که با وقار هر چه تمام تر در میان جریان پر تلاطم باد، بی آن که حتی حرکتی به بال های طلائیش دهد، در حال پرواز است. او با بیم و وحشت به آن نگریست و از مرغ کنار دستی اش پرسید : (( اون کیه؟ )) همسایه اش پاسخ داد : اون یه عقابه، پادشاه پرندگان. اون به آسمان تعلق داره و ما به زمین؛ ما جوجه هستیم و بدینسان بود که عقاب جوجه زیست و جوجه مرد؛ چون فکر می کرد که جوجه است
|
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده می شد: ((من کور هستم لطفا کمک کنید)) روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید، که بر روی آن چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد: (( امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم )) ! ! ! وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین چیز ها |
|
در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.
این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهایشان به سمت مترو هجوم آورده بودند.
سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدمهایش کاست و چند ثانیهای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.
یک دقیقه بعد، ویلونزن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بیآنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسهاش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.
چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد،
کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه سالهای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلونزن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلونزن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدینشان بلا استثنا برای بردنشان به زور متوسل شدند.
در طول مدت ۴۵ دقیقهای که ویلونزن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بیآنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلونزن شد. وقتیکه ویلونزن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.
هیچکس نمیدانست که این ویلونزن همان (جاشوا بل ) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازندهی یکی از پیچیدهترین فطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، میباشد.
جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامهای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیشفروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.
این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتنپست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت های مردم بود.
نتیجه: آیا ما در شرایط معمولی وساعات نامناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟ لحظهای برای قدردانی از آن توقف میکنیم؟ آیا نبوغ وشگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره میتوانیم شناسایی کنیم؟
یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد،
اگر ما لحظهای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون، است، گوش فرا دهیم ،چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟
1- بهشت را جستجو نمودم، پس آن را در بخشندگی و جوانمردی یافتم.
2- و تندرستی و رستگاری را جستجو نمودم، پس آن را در گوشه گیری (مثبت و سازنده) یافتم.
3- و سنگینی ترازوی اعمال را جستجو نمودم، پس آن را در گواهی به یگانگی خدا تعالی و رسالت حضرت محمد (صلیاللهعلیهوآله) یافتم.
4- سرعت در ورود به بهشت را جستجو نمودم، پس آن را در کار خالصانه برای خدای تعالی یافتم.
5- و دوست داشتن مرگ را جستجو نمودم، پس آن را در پیش فرستادن ثروت (انفاق) برای خشنودی خدای تعالی یافتم.
برگ عیشی به گور خویش فرست کس نیارد ز پس، تو پیش فرست
6- و شیرینی عبادت را جستجو نمودم، پس آن را در ترک گناه یافتم.
7- و رقت (نرمی) قلب را جستجو نمودم، پس آن را در گرسنگی و تشنگی (روزه) یافتم.
8- و روشنی قلب را جستجو نمودم، پس آن را در اندیشیدن و گریستن یافتم.
9- و (آسانی) عبور بر صراط را جستجو نمودم، پس آن را در صدقه یافتم.
10- و روشنی رخسار را جستجو نمودم، پس آن را در نماز شب یافتم.
11- و فضیلت جهاد را جستجو نمودم، پس آن را در به دست آوردن هزینه زندگی زن و فرزند یافتم.
12- و دوستی خدای تعالی را جستجو کردم، پس آن را در دشمنی با گنهکاران یافتم.
13- و سروری و بزرگی را جستجو نمودم، پس آن را در خیرخواهی برای بندگان خدا یافتم.
14- و آسایش قلب را جستجو نمودم، پس آن را در کمی ثروت یافتم.
15-و کارهای پر ارزش را جستجو نمودم، پس آن را در شکیبایی یافتم.
16- و بلندی قدر و حسب را جستجو نمودم، پس آن را در دانش یافتم.
17- و عبادت را جستجو نمودم، پس آن را در پرهیزکار یافتم .
18- و آسایش را جستجو نمودم، پس آن را در پارسایی یافتم.
19- برتری و بزرگواری را جستجو نمودم، پس آن را در فروتنی یافتم.
20- و عزت (ارجمندی) را جستجو نمودم، پس آن را در راستی و درستی یافتم.
21- و نرمی و فروتنی را جستجو نمودم، پس آن را در روزه یافتم.
22- و توانگری را جستجو نمودم، پس آن را در قناعت یافتم.
قناعت توانگر کند مرد را خبر کن حریص جهانگرد را
23- و آرامش و همدمی را جستجو نمودم، پس آن را در خواندن قرآن یافتم.
24- و همراهی و گفتگوی با مردم را جستجو نمودم، پس آن را در خوشخویی یافتم.
25- و خوشنودی خدا تعالی را جستجو نمودم، پس آن را در نیکی به پدر و مادر یافتم.
I dreamed I had an interview with god
خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم.
God asked
خدا گفت:
So you would like to interview me
پس می خواهی با من گفتگو کنی!
I said ,If you have the time
گفتم اگر وقت داشته باشید.
God smiled
خدا لبخند زد.
My time is eternity
وقت من ابدی است.
What questions do you have in mind for me
چه سوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟
What surprises you most about human kind
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟
God answered
خدا پاسخ داد:
That they get bored with child hood
این که آن ها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند.
They rush to grow up and then
عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد
long to be children again
حسرت دوران کودکی را می خورند.
That they lose their health to make money
اینکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول می کنند
and then
و بعد
lose their money to restore their health
پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند.
That by thinking anxiously about the future
اینکه با نگرانی نسبت به آینده
They forget the present
زمان حال را فراموش می کنند.
such that they live in nether the present
آن چنان که دیگر نه در حال زندگی می کنند
And not the future
نه در آینده.
That they live as if they will never die
این که چنان زندگی می کنند که گویی، نخواهند مرد
and die as if they had never lived
و آن چنان می میرند که گویی هرگز نبوده اند.
God's hand took mine and
خداوند دست های مرا در دست گرفت
we were silent for a while
و مدتی هر دو ساکت ماندیم،
And then I asked
بعد پرسیدم:
As the creator of people
به عنوان خالق انسان ها
What are some of life lessons you want them to learn
می خواهید آن ها چه درس هایی از زندگی را یاد بگیرند؟
God replied with a smile
خداوند با لبخند پاسخ داد:
To learn they can not make any one love them
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد،
but they can do is let themselves be loved
اما می توان محبوب دیگران شد.
To learn that it is not good to compare themselves to others
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.
To learn that a rich person is not one who has the most
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیش تری دارد،
but is one who needs the least
بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد.
To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love
یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم،
and it takes many years to heal them
ولی سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد.
To learn to forgive by practicing for giveness
با بخشیدن بخشش یاد بگیرند.
T o learn that there are persons who love them dearly
یاد بگیرند کسانی هستند که آن ها را عمیقا دوست دارند،
But simly do not know how to express or show their feelings
اما بلد نیستند احساسشان را ابراز کنند یا نشان دهند.
To learn that two people can look at the same thing
یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند،
and see it differently
اما آن را متفاوت ببینند.
To learn that it is not always enough that they be forgiven by others
یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آن ها را ببخشند،
The must forgive themselves
بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند.
And to learn that I am here
و یاد بگیرند که من این جا هستم.
ALWAYS
همیشه!!!
ساعت ٣٠/٨ کاروان از گلزار شهدا حرکت کرد و ناهار رو در شهرستان بندرلنگه نوش جان کردیم (چلو مرغ) و بعد نماز و مجددا حرکت کردیم و شب باز نماز رو تو مسجدی در یکی از روستاهای بوشهر خوندیم و بعد حرکت کردیم و رسیدیم استان خوزستان و جاتون خالی شام چلو ماهی خوردیم و قلیه ماهی هم جداگانه و اختصاصی رییس کاروان برای من اورد اخه اون همسر دوستمه . خلاصه مجددا حرکت کردیم و صبح زود رسیدیم مرز شلمچه اتوبوس ما رو پیاده کرد و خودش برگشت اخه اتوبوس ایرانی نمیتونه وارد عراق بشه جاتون خالی هوا بس ناجوانمردانه سرد بود یا به عبارتی هواش پیرزن کش بود
خلاصه اساسی قندیل زدیم اخه ما انتظار چنین هوایی رو نداشتیم و غافلگیر شدیم بلاخره حدود ۵ ساعت تو مرزعلاف شدیم چونکه تمام کاروانا از شهرهای مختلف ایران خودشونو واسه تاسوعا و عاشورا داشتن به کربلا میرسوندن به قول رئیس کاروان همیشه روزی ١۵ کاروان ا زمرز میگذشت و حالا به ۵٠ کاروان رسیده بود اساسی مرز شلوغ بود اونجا با چند نفر از دخترای کاروان مشهد و خوزستان و بوشهر دوست شدم سرتونو درد نیارم ساعت ١٢ بعد از کلی دردسر و بکش بکش چمدون به عنوان بیست و سومین کاروان رفتیم مرز عراق و از کاروان ٢۶ اجازه خروج ندادن و اونا تا فرداش این ور مرز موندن خلاصه شانس اوردیم ما نموندیم بعد اون طرف تا دلت بخواد نظامیای انگلیسی بودن اونا همه کاره کشور عراق .از مردا انگشت نگاری میکردن خلاصه بعد از کلی درد سر اون ور مرز سوار اتوبوس عراقی شدیم و با بقیه اتوبوسا و اسکورت نظامیای عراقی حرکت کردیم به سمت نجف وظیفه اونا امنیت جان کاروانای ایرانیه تا اینجاشو داشته باشین تا بعد
نظرات ()